معنا و مبنای تحول در علوم انسانی

گفتگوی حجت الاسلام والمسلمین رضا غلامی، رئیس شورای سیاست گذاری کنگره بین المللی علوم انسانی اسلامی با نشریه عصر اندیشه درباره تحول علوم انسانی
بسم الله الرحمن الرحیم

جنابعالی و همکارانتان چند سالی است، تحت عنوان کنگره علوم انسانی اسلامی، به طور جدی بر روی تحول بنیادین علوم انسانی کار می کنید؛ سئوال نخست این است که آیا اسلامی شدن علوم انسانی، شائبه ایدئولوژیک کردن علوم انسانی را بوجود نمی آورد؟
می دانید که همیشه به دنبال “هست ها” یکسری “بایدها و نبایدها” وجود دارد. هر انسانی که درباره این عالم فکر می کند و صاحب برداشتی مشخص از جهان است، از محصول تفکر و برداشت خود، به مجموعه ای از بایدها و نبایدها دست پیدا می کند. با این وصف، اصولا وجود ایدئولوژی در زندگی انسان ها به معنای مجموعه ای از بایدها و نبایدها، یا ارزش ها و ضد ارزش ها نمی تواند انکار شود. هیچ کس نمی تواند بگوید من در زندگی فردی یا اجتماعی، هیچ باید و نبایدی ندارم. همین که می گوید باید و نبایدی ندارم، مطمئناً نوعی ایدئولوژی را از خود بروز داده است. به بیان دیگر، مرگ بر ایدئولوژی خود یک ایدئولوژی آن هم از نوع سرسخت آن است. البته در مقام رسیدن به هست ها یا همان جهان بینی، باید کاملا آزاد بود و زمینه هرگونه اثرپذیری را در فرایند تفکر از بین برد. توجه داشته باشید که اصل گرایش به اسلام که از اثبات وجود خداوند یکتا و سپس نبوت و وحی آغاز می شود، یک امر محققانه و صد در صد آزاد است؛ به بیان واضح تر، انسان باید خود را از انواع بردگی های فکری خلاص کند و بدون در نظر گرفتن تعلقات و تعصبات گوناگون، و با اتکاء به تعقل صحیح، به حقانیت خدا، نبوت و وحی دست پیدا کند؛ شما اگر به فلسفه اسلامی و کلام فلسفی خوب نگاه کنید، تایید می فرمایید که یک فیلسوف اسلامی، صرف نظر از ایمانی که دارد، در به نقد کشیدن آموزه های اساسی دین و پیدا کردن دلیل عقلی محکم برای آنها، با هیچ خط قرمزی روبرو نیست؛ لکن وقتی یک فرد و یا یک جامعه آزادانه مسلمان و مؤمن شد و از باورها و عقاید اسلامی بهره مند گردید، طبیعی است که این باورها و عقاید در علمی که متولی حل مسائل و نیازهای اوست، و در سیستم مدیریتی ای که عهده دار ساماندهی زندگی اوست، از جایگاه مشخصی برخوردار است. سئوال من این است که مگر می توان عقایدی داشت که در زندگی فردی و اجتماعی ما در قالب مجموعه ای از ارزش ها و ضد ارزش ها اثری نداشته باشد؟ توجه بفرمایید که حضور ارزش های اسلامی در زندگی یک مسلمان، منافاتی با آزاداندیشی وی ندارد. مسلمان آزادانه فکر می کند، آزادانه به دین معقول معتقد می شود و آزادانه ایمان می آورد. دقت داشته باشید که صرف نظر از این واقعیت، که کل عالم مخلوق الهی و در قبضه اوست و علم نیز از این واقعیت مستثنا نیست، دلیل اینکه ما می گوییم علوم انسانی در جامعه اسلامی باید اسلامی باشد، این است که جامعه اسلامی بر اساس عقیده ای مستحکم، سعادت خود را در گرو اسلامی شدن می داند و علم نمی تواند فارغ از این واقعیت، مقصد و مسیر سعادت را برای چنین جامعه ای مشخص کند. با این حال، در علوم انسانی اسلامی قرار نیست منابع و روش های متنوع علمی کنار گذاشته شود. در علوم انسانی اسلامی، پایه اسلامی شدن علم، قرار گرفتن آن زیر چتر جهان بینی الهی است که خود آزادانه تحصیل شده (و آزادانه در حال تکمیل است) و الا روشن است که اندیشه اسلامی نمی خواهد تا در علوم انسانی اسلامی فقط از معارف وحیانی و سنت اسلامی بهره گرفته شود (هرچند اعتباربخشی به آنها نیز متکی بر تفکر عقلی آزاد است)؛ به بیان دیگر، قلمرو دین در بعد معارف نقلی، یک قلمرو مشخص است که آن هم بر اساس معیارهای عقلی قابل نقد است لذا علوم انسانی اسلامی بنا ندارد علم تجربی را تعطیل کند. این کار، یعنی تعطیل کردن علم رایج، نه تنها برای جامعه اسلامی مشکل گشا نیست بلکه مشگل آفرین نیز هست. موضوع دیگری که می خواهم عرض بکنم، این است که ما امروز مشاهده می کنیم علوم انسانی سکولار، قادر به درک درست مسائل و نیازهای انسان مسلمان و جامعه اسلامی نیست و به طریق اولی نمی تواند نسخه شفابخشی هم برای آن بپیچد لذا چه دلیلی دارد به یک علمی که نه برای ما عقلانیت و مشروعیت دارد و نه کارآمدی، دل ببندیم و آن را در زندگی و سرنوشت خود حاکم کنیم؟
در ادامه پاسخ به سئوال شما عرض می کنم که علوم انسانی غربی ضمن ارائه تعریفی کاملا منفی و یکدست از ایدئولوژی،همواره ما را به داشتن رویکرد ایدئولوژیک در میدان علم متهم می کند، این در حالی است که خودشان بیش از همه علوم انسانی را ایدئولوژیک کرده اند. یعنی علوم انسانی سکولار مملو از بایدها و نبایدهای آشکار و پنهانی است که هیچ مبنای قطعی نیز ندارد و صرفا بر ظن و گمان استوار است. اگر به تاریخ غرب مدرن و فلسفه شکل گیری دانشگاه ها دقت کنید، در می یابید که دانشگاه در غرب تاسیس شد تا علم یکدست و رشد آن خطی شود کاری که در جهان اسلام سابقه نداشت؛ یعنی مراکز علمی دنیای اسلام، تنوع دیدگاه ها را می پذیرفت. از طرف دیگر، در علوم انسانی غربی، اصل را بر مهمل دانستن متافیزیک گذاشته اند و به هر دیدگاهی که متافیزیک را حقیقتی معنادار تلقی کند بر چسب غیرعملی می زنند. اساسا، همانطور که عرض شد، همین که ما را به داشتن رویکرد ایدئولوژیک متهم می کنند، خود یک رفتار ایدئولوژیک است. البته گاه ایدئولوژی محصول خردورزی ناب است و گاه محصول برداشت های سطحی، سست و یکجانبه نگرانه. طبیعی است ایدئولوژی برآمده از این برداشت ها، ایدئولوژی مخرب و قلدر مآبانه محسوب می شود. اتفاقاً رد پای چنین ایدئولوژی هایی را نیز بیشتر باید در خود غرب و جامعه غیر اسلامی جستجو کرد. مارکسیسم نمونه ای بارز از این ایدئولوژی ها بود که به هر حال مولود غرب و مدرنیسم به شمار می رود. لیبرالیسم نیز یک ایدئولوژی سرسخت و مستبدانه است که بخش مهمی از جهان را اسیر برداشت های خاص خود از انسان و آزادی بی حد و حصر او کرده است. این برداشت ها که اعتبار آنها به یک مو وصل است، به شدت با جامعه تحکم آمیز صحبت می کند و با روش های نرم و البته گاهی هم سخت، راه نفس کشیدن را برای منتقدین و دیدگاه های رقیب می بندد. پس ما با ایدیولوژی اسلامی و ورود آن، بعد از ایمان محققانه، البته به معنایی که عرض کردم مشکی نداریم و آن را مانع آزاداندیشی نمی دانیم.

بحث علم دینی یا علم اسلامی از گذشته دور مطرح بوده و نظریات متنوعی درباره آن ارائه شده است؛ شما در بحث علوم انسانی اسلامی قائل به کدام دیدگاه هستید؟
تقریبا پنج دیدگاه اصلی در زمینه علم دینی اعم از موافق و مخالف وجود دارد که ما نگاه پنجم را مبنای کارمان قرار داده ایم. دیدگاه نخست بر این باور است که دین اساسا جنبه علمی ندارد لذا ورود دین در ساحت علوم انسانی وجاهتی ندارد و به علمیت علم ضربه می زند؛ بنابراین دین در علوم انسانی هیچ نقشی ندارند و نباید هم داشته باشد. این دیدگاه همان دیدگاهی است که تعالیم دینی را یا مهمل می داند و یا در خوش بینانه ترین وجه، در شمار علوم غریبه طبقه بندی می کند. دیدگاه دوم معتقد است که دین، صاحب یک علوم اختصاصی است اما این علوم از قلمرو علوم انسانی بیرون است. این دیدگاه نافی دین نیست یا دین را جزو علوم غریبه قرار نمی دهد لکن مرز بین علوم دینی (با تعریف خاصی که برای آن قائل است) و علوم انسانی را جدا می کند. دیدگاه سوم، دیدگاهی است که می خواهد از دین تفسیر علمی ارائه کند و از این طریق بر روی تقابل علم و دین خط بطلان بکشد. اما توجه داشته باشید که این دیدگاه دین را قربانی علم می کند و هرآنچه با علم قابل توجیه نباشد را غیر دینی می نامد. تلاش مرحوم بازرگان در این جهت قابل توصیف بود. دیدگاه چهارم، دیدگاه علم ستیز و حتی فناوری ستیز است. این دیدگاه جهت و مقصد علم رایج (که آن را مولود غرب می داند) را زمین و مقصد علم دینی را آسمان تلقی می کند و لذا میان ایندو تعارض مشاهده می کند. بعضی از طرفداران این دیدگاه بهره گیری از علم رایج را به مثابه یک اجبار و عبور ار این دوران می پذیرند لکن بعضی نیز هستند که بلکل علم و همچنین فناوری را از زندگی خود طرد می کنند و اگر امکان خارج کردن آنها از زندگی شهرنشینی وجود نداشته باشد، خود را در یک منطقه غیر شهری محصور و منزوی می کنند. طبیعی است که این نوع نگاه ها با پیشرفت مادی به شکل مورد نظر امام (ره) و رهبر بزرگوار موافق نیست و برای پیشرفت شروطی منظور می کنند که در برهه زمانی کنونی به توقف و سکون نظام جمهوری اسلامی می انجامد؛ و اما دیدگاه پنجم و مقبول، آن دیدگاهی است که سه منطقه عمده برای علم و دین در نظر می گیرد: منطقه نخست، شامل قلمرو اختصاصی دین یعنی بعد نقلی آن است. در این منطقه ورود علم و روش شناسی های علمی خاصیتی ندارد مثل آنکه بخواهیم با یک دوربین شکاری، ستاره ها را رصد کنیم. منطقه دوم، منطقه ای است که علم و دین قلمرو مشترک دارند و از طریق هم افزایی با یکدیگر به حل مسائل می پردازند و منطقه سوم، منطقه ای است که علم قلمرو اختصاصی دارد لکن مبتنی بر جهان بینی الهی. هرچند در این منظر، علم دستاورد بشر است نه صرفا مولود غرب؛ البته سیستمی که بتواند مسائل را مبتنی بر جنس هر یک، وارد منطقه مناسب خود بکند جایگاه مهمی دارد. توجه داشته باشید در منطقه اول و دوم علوم عقلی حضور تعیین کننده ای دارند. حتی در منطقه نخست بدون علوم عقلی نمی توان، هم تفسیر درستی از نقل ارائه داد، و نیز آن را از ناخالصی ها جدا کرد. حتی نظام مند کردن معارف در این منطقه نیز محتاج علوم عقلی است لکن علوم عقلی در این جا، خود جزئی از دین است.

آیا کنگره به دنبال اسلامی شدن علوم پایه، فنی-مهندسی، و حتی پزشکی هم هست؟
به این معنا که آنها در ذیل جهان بینی الهی قرار بگیرند و به تعبیر استاد بزرگوار آیت الله جوادی آملی علوم مخلوقات تلقی شوند، بله؛ در ایصورت، ما علم غیر الهی نداریم. اما به این معنا که بخواهیم هم عرض علم رایج، و بر اساس علوم نقلی، فیزیک و شیمی اسلامی یا ریاضی اسلامی بوجود بیاوریم، خیر. چنین کاری ممکن نیست و این نوع تفکرات که بعضا طرفدارانی هم دارد، با مبنای فکری ما در کنگره هیچ انطباق ندارد.

بر اساس همه آنچه تا الان توضیح داده اید، می توان این نتیجه را گرفت که کنگره علوم انسانی اسلامی را مولود فلسفه اسلامی می دانید؟
بله؛ اکثر همکاران من معتقدند شکل گیری علوم انسانی اسلامی بدون اتکاء به فلسفه اسلامی و به طور کل، علوم عقلی ممکن نیست. این فلسفه اسلامی است که زمینه تولید دانش اسلامی روزآمد را برای پاسخگویی به حوائج فردی و اجتماعی مهیا می کند و اجازه نمی دهد باب اقسام گوناگونی از انحرافات در فکر ناب اسلامی باز شود. البته در بین انواع فلسفه های اسلامی، فلسفه صدرایی و تلاش مرحوم علامه طباطبائی (ره) و شاگردان ایشان طی ربع قرن گذشته برای به روز کردن آن تحت عنوان فلسفه نوصدرایی، برای پیشبرد این حرکت و استحکام بخشی به آن کارآمدتر است.

آیا فلسفه گرایی شما موجب نمی شود همواره مبانی به روش شناسی ارجحیت پیدا کند؟
تا مبانی روشن و قوی ای وجود نداشته باشد، ورود به روش شناسی کار ابتری است. البته من نمی خواهم تاثیر بسیار مهم روش شناسی را در علوم انسانی اسلامی منکر شوم لکن روش شناسی باید مولود مبانی باشد. امروز بعضا شاهد بهره گیری از روش شناسی هایی هستیم که انطباق آنها با مبانی دشوار است و عملا علوم انسانی اسلامی را در مسیر غلطی جلو می برد لذا باید به تقدم رتبی و حتی ارزشی مبانی توجه داشت.

حالا سئوال اصلی ما این است که اگر ابتنای علوم انسانی اسلامی بر فلسفه اسلامی را در نظریه مبناگرایی جانمایی کنیم، علوم انسانی اسلامی با تحقیق پذیری و نقدپذیری چه نسبتی برقرار می کند؟
علوم انسانی اسلامی کاملا تحقیق پذیر است و مبناگرایی مانع آن نمی شود لکن نه با رویکردی که پوزیتیویست ها به تحقیق پذیری دارند. اینکه همه چیز را باید به آزمایشگاه برد و آنها را در آنجا سنجید، حرف غلطی است و امروز در خود غرب هم مخالفان جدی دارد. شما چگونه می خواهید روح را به آزمایشگاه ببرید؟ خیلی چیزها در این عالم هستند و ما آنها را کاملا درک می کنیم اما امکان بردن آنها به آزمایشگاه تجربی نیست. توجه داشته باشید که سطحی ترین و ضعیف ترین علم، علم تجربی است که اگر نگاه قراردادگرایی نباشد، یا تکیه ای بر مبانی فلسفی نداشته باشد، یک لحظه هم دوام نمی آورد. از طرف دیگر، علوم انسانی اسلامی نقد پذیر است لکن نه لزوما با رویکرد پوپری. می دانید که پوپر در علم تجربی اساسا واقعیتی را نمی تواند در نظر بگیرد لذا دغدغه او تقرب به واقعیت نامعین از طریق دوام آوردن یک نظریه در مسیر ابطال پذیری است. به بیان دیگر، نظریه ای که از حیث ابطال پذیری نسبت به نظریه های پیشین دوام بیشتری داشته باشد و بار صادق آن بیشتر باشد، به واقعیت نزدیک تر است. در علوم انسانی، بحث او عقلانیت انتقادی است که ملاک، نقد پذیر بودن یک نظریه است و منظور از آن، وجود مورد نقض برای یک گزاره است. با روش پوپری همه چیز معلق است و علم هیچ ثباتی ندارد لذاست که او برای تکیه دادن علم به یک پایه محکم، انتهای عقلانیت مورد نظرش را به یک یا مجموعه ای از آموزه های اخلاقی و همچنین شرایط زیستی یا سبک زندگی پیوند می زند. از نظر او، ماها که به مبناگرایی در علوم انسانی باور داریم و مجموعه ای از استانداردهای عقلانی به اسم منطق را حاکم بر تفکر می کنیم، دچار استبدادیم لکن باید توجه داشت پوپر با آنکه ساختمان معرفت شناسی را به اسم مبارزه با استبداد منهدم می کند، خودش بر روی خرابه های معرفت شناسی، بنای استبدادی جدیدی را می سازد و نام آن را آموزه اخلاقی یا “زیست جهان” می گذارد. به هر حال، خواستم توضیح بدهم وقتی صحبت از تحقیق پذیری علوم انسانی اسلامی می کنیم لزوما به تحقیق پذیری، نگاه پوزیتیویستی نداریم. منظور ما از تحقیق پذیری این است که یک نظریه علاوه بر اینکه قابل چون و چراست، با ضوابط منطقی نظیر “اجتماع نقیضین محال است” نیز مخالف نباشد. در نقد پذیری نیز همین گونه است. شما یک چیز را در ساحت فلسفه اسلامی یا کلام فلسفی پیدا کنید که بتواند از نقدشدن بگریزد. هیچ مقوله یا پدیده غیر قابل نقدی وجود ندارد. ما در علوم انسانی اسلامی بالاتر از خدا نداریم اما خود وجود خدا باید با براهین عقلی اثبات شود. از طرف دیگر، آنچه در علوم انسانی اسلامی با عقل قابل درک نیست بر اساس یک اصل بالادستی یعنی اثبات عقلانی وحی و نبوت، عقلانی می شود. مثلا ما نمی توانیم فلسفه حرمت یک چیز را از طریق بررسی عقلی به نحو یقینی متوجه شویم لکن اگر سند این حرمت قطعی باشد، (که قطعی بودن سند خود چون و چرا پذیر است) بر اساس اثبات پیشینی وحی و نبوت، آن را هم وزن یک موضوع اثبات شده در نظر می گیریم. نمونه بارز آن، کاری است که ابن سینا درباره معاد جسمانی انجام می دهد.

علوم انسانی اسلامی در جستجوی یقین است یا در جستجوی حقیقت؟ صرف نظر از امکان دست یابی به یقین،آیا رسیدن به حقیقت مستلزم رسیدن به یقین است؟
ما بر خلاف پوپر، هم در جستجوی یقین هستیم و هم حقیقت، و هیچگاه یکی را قربانی دیگری نمی کنیم. آنهایی هم که می گویند یقین غیرقابل دسترسی است و لذا باید دنبال حقیقت بود، حقیقت را در حد یک واقعیت مشاهده پذیر و نسبی تنزل می دهند. یک چیز می تواند امروز حقیقت باشد و فردا نباشد! مگر می توان زندگی و سرنوشت انسان و جامعه انسانی را تا این حد معلق کرد؟ در علوم انسانی اسلامی، علوم نمی توانند صرفا با ظن و گمان جلو بروند بنابراین بر اساس اصول عقلی فطری و بدیهی، نظریه در فرایند دست یابی به یقین تا جایی که هیچ امکان نقضی برای او متصور نباشد و این نقض اثبات برهانی شود،جلو می رود. البته توجه داشته باشید، این یقین در رشته هایی مطرح است که بنیادهای زندگی انسان و جامعه انسانی در آن رشته ها یا لایه ای خاصی از آن رشته ها مشخص می شود و الا در رشته های دیگر یا لایه هایی از رشته ها که قرار نیست “کلی” محل بحث باشد، شکل گیری یقین ضرورتی ندارد هر چند در علوم انسانی اسلامی، علوم ظنی نیز باید از یک تکیه گاه یقینی برخوردار باشند. توجه بفرمایید، ضیراب یقین و حقیقت زمانی زده می شود که عقل فطری و اصول عقلی بدیهی مثل اجتماع نقیضین محال است زده شود و فلاسفه غربی در این زمینه از هیچ تلاشی فروگذار نکرده اند.

جنابعالی تا چه حد علوم انسانی اسلامی را مولود شرایط جغرافیایی و تاریخی یا شیوه زندگی و زبان خودتان یعنی بخش مهمی از متفکرین ایرانی در اتمسفر انقلاب اسلامی می دانید؟
شک ندارم که شرایط محیطی و فضا و روش زندگی روی افکار مؤثر است لکن نه در این حد که قرار باشد امکان درک تفکرات گوناگون را بالکل از ما سلب کند. توجه داشته باشید که نگاه کوهن و امثال او با اینکه ناقد جدی سیانتیسم است اما اولا پیشرفت خطی علم را منکر می شود که این برای بشر دردسر ساز است و به توقف پیشرفت های بشری منجر می شود و ثانیا از اندیشه های گوناگون، جزایر مستقل درست می کند که بدون زیست کامل در آن جزایر، فهم آن اندیشه ها ممکن نیست. این سخن، اساسا منکر وجود ذات مشترک و به تبع آن، گرایش ها و تمایلات مشترک در انسان است و الا بشری که از ذات مشترک بهره مند باشد، می تواند با سایر انسان ها ارتباط فکری نسبی و البته موثر برقرار کند. شما به زبان های گوناگون که دقت می کنید، می بینید که پایه های مشترک آن اعجاب برانگیز است بطوریکه نظریاتی که برای همه زبان های بشری سرچشمه واحدی را قائل است تقویت می شود؛ با این وجود، همانطور که اشاره شد، بنده نمی خواهم تا اثرگذاری محیط را بر روی متفکر و فکر نادیده بگیرم یا بگویم درک تفکرات دیگر بدون حضور عمیق در محیط خاصی که آن تفکرات در آن متولد شده به نحو کامل و صد در صد ممکن است. بهرحال ما در یک جامعه اسلامی و انقلابی ایمانگرایانه زندگی می کنیم که مهم ترین هدفش جاری و ساری شدن اسلام ناب در زندگی فردی و اجتماعی است. با این ملاحظه، طبیعی است که شرایط زیستی ما بر روی شکل گیری و تداوم علوم انسانی اسلامی مؤثر است. از طرف دیگر، دیگران، یعنی کسانی که زیست اسلامی به شکل ما ندارند، می توانند علوم انسانی اسلامی را درک کنند؛ ضمنا روش هایی برای فهم محیط وجود دارد که مثلا فقهای ما از این روش ها زیاد استفاده می کنند اما توجه داشته باشید که این درک نمی تواند لزوما در همه زمینه ها کامل و صد در صد درست باشد.

آیا می توان گفت رویکرد کنگره به علوم انسانی اسلامی، آمیخته ای از سنت و مدرنیسم است؟ اگر اینگونه باشد، فکر نمی کنید علوم انسانی اسلامی در مسیر تکامل خود همواره در معرض خطر افتادن در دامن مدرنیسم خواهد بود؟
این نگاه به مدرنیسم که عین نجاست است و مانند خون، یک لکه آن نیز نجس کننده است غلط است. بله، چتر جهان بینی الحادی بر روی کلیت مدرنیسم کاملا باز است اما این به آن معنا نیست که در جزئیت، هر نوع فکر و ابتکار عملی که بشر در کانون و فضای مدرنیته یا به مدد مدرنیسم انجام می دهد، ملحدانه تلقی شود. خیر، اسلام به دنیای کفر اینگونه نگاه نمی کند. اسلام می گوید حکمت را از کافر و منافق نیز توانستی بگیر. بنابراین، ما حتما به غرب مدرن نگاه منتقدانه خواهیم داشت و اگر نقاط قوتی داشته باشد که دارد، و ناشی از انسانیت است نه لزوما مدرنیت، از آنها استفاده می کنیم. پس استفاده ما از محصول دیگرانی که در این اتمسفر زیست می کنند مساوی با التقاط نیست. در حقیقت، سنت می تواند از این محصولات بهره ببرد بدون آنکه با مدرنیسم آمیخته شود. البته اصل نگرانی جنابعالی درست است اما زمانی جای نگرانی وجود دارد که بخواهیم بدون نقد اصولی و روشمند و از سر ساده انگاری و ذوق زدگی با عالم مدرن یا حتی دستاوردهای نوی بشری روبرو شویم؛ در اینصورت افتادن در دام مدرنیته که کلیت آن الحادی است وجود دارد.

اگر اجازه بدهید، بحث های فلسفی و روش شناختی را خاتمه بدهیم و برویم سراغ این بحث که امروز ما در کشور شورای تخصصی تحول در علوم انسانی وابسته به شورای عالی انقلاب فرهنگی هستیم، شما چه تفاوتی بین جریان کنگره و کار آن شورا قائل هستید؟
ابتدا بگویم که ما برای عزیزان شورای عالی احترام قائلیم لکن واقعیت این است که اولا رویکرد ما به تحول بنیادین علوم انسانی و ثانیا روش های ما در ایجاد تحول متفاوت است. البته رهبر معظم انقلاب اسلامی بر روی گزارشی که سال قبل تقدیم شان کرده بودیم مرقوم فرموده بودند این دو جریان، یعنی جریان کنگره و شورای عالی در یک مسیر قرار بگیرند لکن شورا حاضر نشد در این زمینه کوچک ترین قدمی بردارد. تفاوتمان در رویکرد، این است که ما تحول علوم انسانی را حقیقتا بنیادی و ریشه ای می دانیم که لازمه آن، نوسازی است نه ترمیم. اما دوستان شورا با نگاهی سطحی گرا، از ابتدا به دنبال ترمیم و حتی در جاهایی، ماله کشی بوده اند. در ارتباط با روش نیز کنگره روش های طبیعی و فرایندی را مبنای خود قرار داده است لکن شورای عالی روش های پروژه ای را دنبال می کند. در همین جهت، گفتمان سازی برای کنگره بسیار مهم است لکن برای شورای عالی ارزشی ندارد چنانچه گفتمان سازی مساوی با تبلیغات و سر و صدای مضر شناخته می شود.

به عنوان سئوال آخر، اولا جنابعالی چه میزان جریان کنگره را تا اینجا موفق ارزیابی می کنید و ثانیا چه افق و چشم اندازی را برای کارتان ترسیم کرده اید؟
کنگره تا رسیدن به جایگاه مطلوب فاصله زیادی دارد با این حال، به فضل الهی تا اینجا خوب پیش رفته است. وقتی ما کار را آغاز کردیم، کسی جرأت نداشت از علوم انسانی اسلامی سخن بگوید و به جای آن، از بومی سازی و امثال آن صحبت می شد لکن در این چند سال، علوم انسانی اسلامی با نگاهی علمی و نه سیاسی، جا افتاده و به صورت فراوان در ایران و خارج از ایران بکار برده می شود. به بیان دیگر، این باور ایجاد شده که جامعه و تمدن اسلامی به علوم انسانی اسلامی نیاز مبرم دارد و امکان دست یابی به آن نیز هست. از سوی دیگر، کنگره علوم انسانی اسلامی موفق شده ضمن به تصویر کشیدن بخشی از ظرفیت های فعلیت یافته علوم انسانی اسلامی، بستر لازم را برای به فعلیت رساندن ظرفیت های بالقوه علوم انسانی اسلامی نیز ایجاد کند. البته توجه داشته باشید که کار کنگره دو بال دارد، بال نقد علوم انسانی سکولار، و بال نظریه پردازی برای تولید یا تقویت علوم انسانی اسلامی. هر دو بال نقد و نظریه پردازی از گذشته شکل گرفته بود اما نیازمند تقویت بود البته بال نظریه پردازی حرکت چندانی نداشت؛ کنگره موفق شده مقدمات به حرکت در آمدن بال نظریه پردازی را نیز مهیا کند. در کل، چشم انداز ما برای ده سال آینده، فراهم ساختن زمینه شکل گیری کرسی های رسمی و جدی علوم انسانی اسلامی در دانشگاهها توسط خود اساتید است؛ کرسی هایی که بتواند علاوه بر پژوهش های جدی، به تربیت نسل جدیدی از دانشجویان در مقاطع عالی تحصیلی مبادرت نماید که در مدیریت جامعه اسلامی نقش مؤثر داشته باشند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *