با این علوم، انسان در سطح زندگی حیوانیش حبس است …!

آقای دکترعطالله رفیعی آتانی،عضو هیات علمی دانشگاه علم و صنعت ایران و دبیر علمی کنگره بین المللی علوم انسانی  اسلامی است. وی در ابتدا پنج معنا برای قید اسلامی که به عنوان پسوند علوم انسانی به کار میرود را مطرح و یکی را برگزید . سپس توضیح داد که چگونه میتوان علوم انسانی اسلامی را پارادایمی هم عرض سایر پاردایمهای علمی دانست . رفیعی در ادامه به نقد مفصل مبانی پوزتیویسم وبرتری پارادایم اسلامی میپردازد و در پایان به آسیب شناسی حرکت سی و دوساله انقلاب در مسیر تحول علوم انسانی میپردازد.

حتما قبول داریدکه ما با کاربرد واژه‌ علوم اسلامی انسانی، نگاهمان را به طور ضمنی، نسبت به مقصد و ماهیت آن تحول، اعلام می‌کنیم؛ زیرا وقتی از تحول علوم انسانی صحبت می‌کنیم، این تحول می‌تواند مقاصد و مبادی گوناگونی داشته باشد یا مثلاً حتماً باید بحث ناظر به علوم انسانی رایج اتفاق بیفتد که ممکن است مواجه‌های غیر منطقی را با خودش بیاورد. البته مهم این است که انسان چگونه واژه‌ها را توضیح دهد چون اسم همه چیز را با خودش ندارد.لذا در ابتدا از شما میخواهم تا قدری در باب ماهیت علوم انسانی که بناست در آن تحول ایجاد شود توضیح دهید
با نظر شما موافقم ؛ به نظر بنده، علوم انسانی دارای ماهیت ثابتی نیست که فقط یک موجودیت داشته باشد بلکه براساس تعاریف مختلف، موجودیت‌های گوناگون پیدا می‌کند. بنابراین باید از هر کسی که این واژه را به کار می‌گیرد، بخواهیم تا تعریف خودش را بگوید. اگر تعریف خودش را نگوید ما متفاهم واحدی نخواهیم داشت. به این دلیل فکر می‌کنم کسی که علوم انسانی اسلامی را در فضای سنتی به کار می‌برد، ممکن است درکش از علوم انسانی اسلامی، مجموعه‌ای از داناییهای پیرامون انسان باشد که همه علوم حوزوی رایج و علوم انسانی متداول را در بر بگیرد. من این تلقی را وافی به مقصودی که الان پیگیری می‌کنیم نمی‌دانم، یعنی یک مقداری خلط معنایی در این تلقی وجود دارد. من فکر می‌کنم الان عرف، تعیین کننده این است که بگوییم منظور از علوم انسانی، همان علومی هستند که در فضای علمی و فرهنگی مرسوم و متعارف، علوم انسانی قلمداد می‌شوند، منتهی با رویکرد اسلامی؛ یعنی موضوعمان رویکرد اسلامی است.

به نظر میرسد که این نقطه بزنگاه بحث است و لذا باید روشن شود که رویکرد اسلامی به چه معناست و چند معنا برای آن متصور است؟
حداقل می‌توانیم چهار یا پنج معنا برای رویکرد اسلامی مطرح کنیم:
معنای نخست اینکه بگوییم مجموعه‌ای از علوم که نیازهای جامعه اسلامی را تأمین و مسائل آن‌را حل می‌کنند، اسلامی قلمداد می‌شوند. مثلاً علم اقتصاد اسلامی را علمی بدانیم که مسائل اقتصادی جامعه اسلامی را حل می‌کند. این تحلیل اجتماعی از علم است؛ یعنی علم را محصول جامعه می‌دانید و نیازهای جامعه را برجسته می‌کنید. بنابراین، اقتضائات جامعه اسلامی ، علم اسلامی را به وجود می‌آورد.
معنای دوم اینکه بگوییم علمی که اندیشمندان اسلامی به‌وجود می‌آورند ولو اینکه در راستای تأمین نیازهای جامعه اسلامی نباشد؛ یعنی وقتی که علم، محصول اندیشه یک متفکر اسلامی و فرد مومن به اسلام است، علم ، اسلامی است. من حتی تعبیری از مقام معظم رهبری دیدم که ایشان فرمودند: «وقتی آدم مؤمن، هنر تولید می‌کند، آن هنر اسلامی است». یعنی علمی که از جانِ مؤمن، سر در می‌آورد ، اسلامی است.
معنای سوم این است که مجموعه‌ای از علوم و معارفی که از منابع اسلامی شناخت ، سرچشمه می‌گیرد را اسلامی بنامیم ولو عالم و نظریه‌پرداز اسلامی آن‌را نگفته باشد یا برای تأمین نیازهای جامعه اسلامی نباشد. اما منابع و روش‌شناسی‌اش اسلامی است. البته ممکن است در منابع شناخت اسلامی هم اختلاف نظر باشد. در یک نگاه سنتی‌تر فقط کتاب و سنت را منابع شناخت میدانند و در یک نگاه جامع‌تر و کامل‌تر کتاب و سنت و عقل و به قول آیت‌الله جوادی آملی عقل برهانی و تجربی، یعنی همه منابع شناخت موجود را منابع شناخت میدانیم.
معنای چهارم این است که بگوییم آنگاه که موضوعات اسلامی در چارچوب متدولوژی رایج علم مورد بررسی قرار می‌گیرند آن علم ، اسلامی است. یعنی شما دانشی به نام اقتصاد یا سیاست دارید که دانش شناخته شده‌ای است و ادبیات علمی و متدولوژی شناخته شده‌ای هم دارد. آنگاه موضوعات اسلامی را در این چارچوب تحلیل می‌کنید. مثلاً موضوع مالیات‌های اسلامی را در چارچوب متدولوژی دانش اقتصاد تحلیل می‌کنید و آنگاه می‌گویید این دانش، دانشِ اسلامی است. یعنی موضوعات اسلامی است؛ اما با متدولوژی دانش‌های متعارف مثل اقتصاد بررسی می‌شود.
معنای پنجم این است که پیش‌فرض‌های جامعه انسانی، اسلامی شود و شما با متدولوژی علوم، آن جامعه را مورد بررسی قرار دهید. مثال روشن این حرف، دیدگاهی است که شهید صدر در مورد اقتصاد اسلامی دارد. شهید صدر با فرقی که بین نظام و مکتب و علم اقتصاد می‌گذارد، جمع‌بندی‌اش این می‌شود که چون هنوز مفروضات رفتاری اسلامی در جامعه حاکم نیست، علم اقتصاد اسلامی نیز الان وجود ندارد؛ یعنی اگر عینیت کلیت جامعه را مطالعه کنید، دستاورد علمی‌ شما که در واقع، گزارشی از نظمهای حاکم بر رفتار مردم در عرصه‌های گوناگون زندگی است، علوم اسلامی نیستند چون مردمان، اسلامی رفتار نمی‌کنند. بنابراین زمانی علم اسلامی داریم که جامعه و فرد اسلامی داشته باشیم.
به‌صورت منطقی و طبیعی، بهتر این است که وقتی از علوم انسانی اسلامی صحبت می‌کنیم، همه این پنج معنا را داشته باشد. ولی من فکر می‌کنم که این نگاه حداکثری مسئله ما را حل نمی‌کند. به نظرم می‌آید که منبع شناخت برای اسلامی بودن علم، کافی است؛ یعنی اگر شما منابع اسلامی شناخت را در فرآیند نظریه‌پردازی به کار گرفتید آن علم، لزوماً کمترین ویژگی‌های اسلامی بودن را برخوردار است. بنابراین آنگاه که در قلمرو دانش‌های انسانی رایج با منابع اسلامی شناخت به نظریه‌پردازی می‌پردازید و دستاورد علمی پیدا می‌کنید، آن دستاورد اسلامی است.

طبق بیان شما نکته ای متبادر به ذهن میشود و آن اینکه با توجه به اینکه منابع اسلامی اقتضای روش خاصی را برای برداشت دارند، ممکن است چارچوب علوم انسانی رایج، الزاماً تمام روش‌ها را به ما ندهد، بنابراین این چارچوب برای برداشت کافی نیست.
علوم انسانی رایج، خودشان را مسؤول تبیین و پیش‌بینی واقعیت‌های انسانی می‌دانند و هنگامی که ما مدعی علوم انسانی اسلامی هستیم، یعنی کشف واقعیت‌های انسانی را از منابع اسلامی انجام بدهیم.

در این تعریف شما فقط منبع راکافی دانستید آیا لزومی به ذکر روش اسلامی نیست؟
شما نمی‌توانید منبع را بدون روش مطرح کنید. مثلاً برای اینکه از منبع عقل استفاده کنید نیازمند روش هستید؛ چون عقل بدون روش نمیتواند حیات علمی ایجاد ‌کند. عقل بصورت طبیعی با روشی که موضوع عقلانی را استنباط می‌کند به ما کمک می‌کند تا به سراغ موضوعات برویم.

این فرمایش شما خلط بحث آقای سروش در تفاوت بین مقام داوری و گردآوری را در ذهن تداعی می‌کند. منابع می‌توانند در حوزه گردآوری کمک کنند اما بدلیل اینکه روش ما متناسب با روش‌های موجود نیست، نمی‌تواند در مقام داوری قرار بگیرد.
اصلاً شناخت محصول در دو مرحله گردآوری و داوری به دست می آید.

بنابراین در موضوعات مختلف از روشهای مختلف استفاده می‌کنیم.
من احساس می‌کنم منابع کفایت می‌کند و روش را به دنبالش دارد.

در مباحثه‌هایی که داشتیم و نگاه کوتاهی که خودم به کتابها داشتم، معمولاً قبول ندارند که چون منابع هست بنابراین روش نیز به دنبالش می‌آید. بلکه به اقتضای هر موضوع باید از روش خاصی استفاده کرد و چه بسا باید منبع اسلامی با روش تجربی استفاده شود.
این بدین سبب است که روش تجربی را هم اسلامی می‌دانیم.

بنابراین باید مقداری در روش گسترش دهیم.
برای اینکه این بحث حل شود، می‌توانیم بگوییم آنگاه که منابع و روش اسلامی باشد، علم اسلامی خواهیم داشت؛ چون من روش را قید توضیحی می‌دانم که اثر ماهوی ندارد. ولی بر فرض که اثر داشته باشد، بهتر است این قید را هم ذکر کنیم.

آیا می‌توان علوم انسانی اسلامی را به عنوان یک پارادایم در عرض سایر پارادایم‌های علمی تعریف کرد؟
بله به علوم اسلامی انسانی، به عنوان یک پارادایم هم عرض پارادایم‌های دیگر نگاه می‌کنم. منظور من از پارادایم، همان تفسیری است که کوهن کرده است؛ یعنی پارادایم علمی با سه خصوصیت یا با سه عنصر تشخیص داده می‌شوند. عنصر اول مبانی هستی‌شناختی است. عنصر دوم مبانی معرفت‌شناختی است. عنصر سوم مبانی روش‌شناختی است.
منظور از مبانی هستی‌شناختی یعنی این پارادایم علمی چه چیزی را واقعی می‌داند. چون عرض ما این بود که علوم انسانی مسئولیت پیش‌تبیین و پیشبینی واقعیت‌های انسانی را بر عهده دارد. بنابراین، اولین مسئله‌ای که هر پارادایم باید حل کند یا پاسخی برای آن داشته باشد، تعیین چیزی است که در زندگی انسان واقعی می‌داند.
منظور ما از مبانی معرفت‌شناختی، این است که رابطه بین فرد عالم و آن واقعیت چه نوع رابطه‌ای است؛ زیرا بین این دو، یک حالت انکشافی، روایت‌گری، حکایت‌گری و کشف اتفاق می‌افتد، لذا باید دید این اینها به چه معناست؟
منظور ما از مبانی روش‌شناسی این است که این معرفت و کشف با چه روش‌هایی به دست می‌آید؛ یعنی کشفی که شناخت است و رابطه‌ای است بین عالم و معلوم، نظریه‌پرداز و موضوع، عالم علوم انسانی و موضوعات علوم انسانی، با چه روش‌هایی اتفاق می‌افتد؟
اگر یک دستگاه فکری بتواند به این سه سوال جواب بدهد و جوابش نیز متمایز از جواب‌های دیگر باشد به یک پارادایم متفاوت تبدیل می‌شود. عرض بنده این است که علوم انسانی اسلامی یک پارادایم متفاوت از پارادایم‌های رایج است؛ یعنی در هر سه عنصر و مؤلفه دیدگاه‌هایی متفاوت نسبت به پارادایم‌های موجود دارد. البته پارادایم علوم اسلامی، پارادایمی جامع است و اگر محقق شود، تمامی پارادایم‌های قبلی را داراست. در واقع، معنای علم حقیقی انسانی، همان علم انسانی اسلامی خواهد بود. شاید به همین دلیل است که بعضی از بزرگان ما پسوند اسلامی را برای این علوم نمی‌پسندند؛ چون تحلیلشان این است که علم واقعی، اسلامی و غیر اسلامی ندارد، بلکه علم حقیقت و امکانی است برای کشف واقعیت. منتها نگاه اسلامی، جامع است و همه منابع شناخت را به کار می‌گیرد.

با این بیان میتوان گفت که، تفاوت ما با علوم رایج این است که آنها همه منابع شناخت را به کار نمی‌گیرند، ولی ما همه منابع شناخت را به‌کار می‌گیریم و علم کامل‌تری را به‌وجود می‌آوریم.
بله ضمن اینکه علوم انسانی غیر اسلامی برای رسیدن به یک نظریه علمی، عقل و تجربه را کافی می‌داند. البته عقلی که پشتوانه تجربه است، نه مفهوم گسترده عقل. عقل تجربی را تنها منبع شناخت می‌دانند، در حالی که ما هم عقل تجربی و عقل قیاسی برهانی و هم وحی را جزو منابع شناخت می‌دانیم و درواقع، منابع بیشتری برای شناخت را معتبر می‌دانیم. نهایتاً این عرض عریضی است که شامل همه ظرفیت‌های علوم موجود می‌شود.

به صورت مختصر در مورد پارادایم پوزیتیویستی، توضیح دهید تا بتوانیم تفاوت پارادایم اسلامی با پارادایم پوزیتیویستی را درک کنیم.
علوم انسانی رایجی که همۀ ما دانشجوی آن هستیم، واقعیت در همه عرصه‌های هستی و زندگی انسانی را واقعیت‌های محسوس و مادی می‌داند. بنابراین به هیچ واقعیت فراحسی و فرامادی قائل نیست؛ یعنی انسان همانی است که شما از طریق حواس پنج گانه درک می‌کنید. انسان هیچ موجودیت یا هیچ بعد و ظرفیت وجودی فراتر از این ندارد. بنابراین او هیچ واقعیتی فراتر از واقعیت مادی برای انسان قائل نیست تا درصدد کشف آن باشد. همه دستاورد علوم انسانی پوزیتیوستی رایج و متعارف برفرض اینکه شناخت کاملی به ما بدهد، از روحیه مادی و محسوس زندگی انسان گزارش می‌دهد.
از طرفی، با توجه به اینکه انسان در متن واقعیت بزرگتری زیست می‌کند، تمام واقعیت مؤثر بر او را واقعیت مادی می‌داند؛ یعنی انسان در چنبره واقعیت مادی زندگی می‌کند و قوانین حاکم بر زندگی مادی، قوانین تعیین‌کننده زندگی انسانی است. بنابراین، هیچ واقعیت غیر مادی بر او مؤثر نیست و او هم هیچ واقعیت غیر مادی ندارد و هر چه هست، واقعیت محسوس و مادی است. به همین دلیل است که اگر هم در بعضی مواقع از این افراد باور به ماورای طبیعت دیده شود، یک ماورای طبیعت منقطع است؛ یعنی اگر قبول کنند که خدای متعال انسان را آفریده است ولی در تدبیر او هیچ نقشی ندارد. بنابراین، انسان در سیطره واقعیت بیرون از خودش قرار دارد ولی این سیطره فقط مادی است؛ یعنی اگر روابط مادی عالم را با فیزیک ببیند و آن را کنترل و از آن بهره‌برداری کند، از تمام ظرفیت واقعیت بهره‌مند می‌شود.
نقد دوم ما از حیث معرفت‌شناختی است؛ یعنی چون از نگاهِ او تنها واقعیت معتبر، واقعیت محسوس است، بنابراین ابزار شناخت حسی و تجربی برای او کافی‌اند. به لحاظ روش هم طبیعتاً همه روش‌هایی که شناخت‌های حسی را امکان‌پذیر می‌کند برای او کافی است. روش‌هایی مانند مشاهده، مصاحبه و آزمایشگاه. او فکر می‌کند وقتی یک چیز را در آزمایشگاه دید، کار او تمام می‌شود و اگر چیزی را در آزمایشگاه ندید وجود ندارد؛ زیرا معتقد است که ورای این عالم چیزی وجود ندارد. بنابراین، علوم انسانی که ما الان در اختیار داریم، چنین خصوصیاتی دارد.
این علوم برای آن هست‌های کلی و هست‌های انسانی نظرهای تفصیلی‌تر میدهند که مبنای هستی شناختی می‌شود و پایه علوم قرار می‌گیرد. ما در اینجا به مقدار زیادی با این علوم مشکل پیدا می‌کنیم؛ چون هست اساسی در علوم انسانی، هست و واقعیت انسانی است. در واقع، هنگامی که تبیین‌های تفصیلی‌تری از آن اصل کلی که فقط روحیه مادی انسان، روحیه اصلی است به عمل می‌آورند، روشن می‌شود که ما نمی‌توانیم با این مبنا یکی باشیم. با تبیینی که در کتاب‌هایشان از انسان ارائه می‌دهند نیز انسان به دنبال منافع دنیوی مادی است و هیچ چیز به جز منافع دنیوی مادی برایش مطلوبیت و ارزش ندارد. ابزار شناختی هم که عمدتاً حسی و تجربی است در اختیار دارد و این نیاز را تأمین می‌کند. علمی که ما داریم، مصنوعی است که در این چارچوب تولید می‌شود.

چه نقدهایی بر پارادایم پوزیتیویستی وارد می‌شود تا به تبع آن، ابعاد جامعیت پارادایم اسلامی مشخص شود؟
بر اساس ذاتیات اسلام، معتقدیم که همه جغرافیای هستی، هستی مادی نیست. غلغله آفرینش، عقبه هستی است. آن هستی که حیات اصلی را داراست، قابل حس و مشاهده نیست. همۀ زندگی و حیات، آن است. این واقعیت محسوس، واقعیت تنزل‌یافته و حقیری است. حقیرترین سطح هستی است. اینقدر حقیر است که قرار است انسان که اشرف مخلوقات خدای متعال است که بیش از شصت یا هفتاد سال در آن نماند و هستی واقعی، آنقدر بزرگ است که قرار است انسان یک ابد در آن بماند. دستاوردهای علمی موجود اصلاً مسئولیتی برای فهم آن واقعیت عظیم ندارد.
ما معتقدیم آنچه در سطح حسی زندگی در حال رقم خوردن است، معلول عللی هستند که عمدتاً آنجا است. آنجا مؤثرات و مدبرات اینجاست. بنابراین انسان نمی‌تواند بدون پذیرش تأثیراتی که آن جهان، در این جهان مادی زندگی کند. از طرفی خداوند، اراده می کند و اثر می‌گذارد. از طرفی، افعال انسان در عرصه زندگی مادی، در هستی بالاتر نیز اثر می‌گذارد. بنابراین معلول‌های واقعیت‌های محسوس مادی زندگی را هم نباید فقط مادی قلمداد کرد؛ یعنی نه علل مؤثره بر انسان و پدیدهای انسانی، مادی هستند و نه معلول‌هایی که به‌وجود می‌آورد، مادی هستند و همۀ آنها اثرات بنیاد برافکنی بر زندگی انسانی دارند. اما همۀ این مسائل در علوم پوزیتیویستی، غیر ملحوظ هستند. بنابراین ما به لحاظ بنیادی و اساسی نمی‌توانیم این علوم را برای تدبیر زندگی انسانی‌ کافی بدانیم؛ زیرا مقصد علوم این است که در زندگی به ما کمک کنند و این علوم که فقط واقعیت محسوس را بیان می‌کنند، لازم هستند ولی کافی نیستند.

بنابراین بیان در نهایت چه چیزی عامل برتری پارادایم اسلامی بر پارادایم پوزیتیویستی است؟
براساس مبانی اسلامی، انسانی که اسلام معرفی می‌کند و در علوم انسانی به عنوان موضوع و فاعل شناخت، نامگذاری شده‌ است ـ چون در علوم انسانی، موضوع و فاعل شناخت واحد هستند و همان کسی می‌شناسد که قرار است شناخته شود ـ مانند کل هستی، دارای سطوح وجودی است.
براساس مبانی اسلامی و لااقل، فلسفه صدرایی و حکمت اسلامی، این انسان زمانی می‌تواند سطوح بالاتر وجود و هستی خودش را بشناسد که بتواند دارای سطح وجودی متناظر با آن شود. یعنی انسانی که در زندگی حسی و مادی غرق شده، قدرت فهم آن را ندارد. درواقع، انسانی که تمام ابزار فهمیدنش برای زندگی مادی است و زندگی مادی حیثیت او را ساخته است، نمی‌تواند هستی بالاتر را درک کند.

لطفا کمی بیشتر توضیح دهید که چگونه زندگی مادی، حیثیت انسان را ساخته است و وجود او بسته به داراییهای دانیی اوست؟
باید عرض کنم که بر اساس مبانی فلسفی، انسان چیزی جز علم نیست و انسان برابر با داناییهایش است؛ یعنی اگر انسانی وجود داشته باشد که هیچ چیز نداند، در حقیقت وجود ندارد. زمانی انسان، هستی خودش را احساس می‌کند که دانا می‌شود. بنابراین، هستی انسان با دانایی گسترش پیدا می‌کند و با دانایی دچار ضیق می‌شود. در نگاه پوزیتیویستی به علم، وجود انسان عالم با علم مادی برابر می‌شود؛ یعنی دانایی‌های او، مادی می‌شود. بنابراین تمام حیثیتِ عالم به علوم انسانی، حیثیت مادی می‌شود. چون گفتیم که او حیثیتی غیر از علم ندارد و ماهیت این علم با معلومش وشن می‌شود.
حال که این مطلب اثبات شد، وقتی این علوم انسانی رایج را به خورد آدم‌ها بدهید نباید از آنها انتظار داشته باشید که باورمند به ماورای ماده بشوند. چون شما موجودیت آنها را با دانشهای مادی ساختید و نباید انتظار داشته باشید این آدم مومن به ماورای ماده بشود؛ زیرا او توان وجودی و قابلیت قبول ماورای ماده را ندارد. چون چیزی غیر از علم نیست و علمش هم محسوس و مادی است. بنابراین اگر در علوم رایج و متداول انسانی منحصر شوید، پذیرفته‌اید که چشم و گوش عالمان خودتان را برای فهم واقعیت‌های ماورای طبیعی ببندید؛ زیرا تمام ظرفیت وجودی او را برای شناخت مادیات منحصر و متخصص کردید. بنابراین باید به صورت طبیعی انتظار داشته باشید که از این خروجی، انسانی حقیقی در نیاید. منظورمان از انسان حقیقی، انسان مومن نیست؛ زیرا وقتی قید مؤمن را می‌آوریم، گویا می‌شود انسان بود ، ولی مؤمن نبود. اما درواقع، این انسان نیست. اگر ابعاد وجودی‌ انسان را بگیرید و نگذارید حوزه‌های بودن خودش را تجربه بکند، یعنی ببینید و بشود، انسان دیگر انسان نیست. یعنی اگر بخواهیم تصریح کنیم و جسورانه‌تر حرف بزنیم باید بگوییم شما انسان را با این علوم در سطح زندگی حیوانی حبس می‌کنید و او را زندانی زندگی حیوانی می‌کنید تا دست و پای دلش برای پر کشیدن در دنیایی بزرگتر باز نشود. هنگامی که او چیزی غیر از مادیت را نفهمد.
در این صورت، منابع شناخت منحصر در منابع شناخت مادی نمی‌شود. اگر تجربه ملاک است ما محدودیت‌هایی را درک می‌کنیم. یعنی می‌فهمیم که برای کشف این دنیای بزرگتر انسانی و ماورای انسانی، به منابع و رابطه شناختی قویتری نیازمند هستیم. نقطه آغاز این رابطه شناختی قویتر در دلِ انسان گذاشته شده که یک شناخت شهودی است. یعنی انسان با گسترش وجود و با توسعه هستی خودش، می‌تواند این هستی بزرگتر را دریابد. هنگامی که این توسعه وجودی به اوج می‌رسد، همان وجود پیامبر اسلام و انبیای الهی می‌شود و دستاوردی که رسماً پیدا می‌کنند، وحی است.
بنابراین توضیح وحی به این صورت است که وقتی انسان در اوج سعه وجودی قرار می‌گیرد با هستی ماورای مادی ارتباط وجودی برقرار می‌کند؛ یعنی هستی او در آن رتبه قرار می‌گیرد و بعد از این ارتباط وجودی است که می‌تواند یک ارتباط معرفتی برقرار شود. در واقع یک منبع عمیق و‌‌ اصیل و مهم شناختن در اختیارش قرار می‌گیرد که وحی است. بنابراین، وحی منبعی است که انسان با تعالی وجودی‌اش به آن دسترسی پیدا می‌کند و انسان‌های برتر، آن‌را ‌در اختیار سایرین قرار می‌دهند. لذا ما در کنار تجربه و عقل تجربی و همه ظرفیتهای شناخت آدمی به یک شناختی که ذات خدای متعال آن‌را به صورت حداکثری در اختیار ما قرار داده است نیاز داریم.

بنابراین می‌توانیم بگوییم یکی از آسیبهای جدی ایران امروز ما این است که چون در سیطره علوم تجربی با این ابزار شناخت و بدون بهره‌گیری از آن منابع و ابزار وحیانی، قرار گرفته است، ماهیت و قابلیت این انسان کمی دستکاری شده است و به همین دلیل نمی‌توانید ارتباط جدی با این حوزه از علوم انسانی برقرار کند. لذا باید یک آسیب‌شناسی جدی در این زمینه صورت بگیرد که چرا نسلی که باید توسط انقلاب اسلامی که خود سرآغاز تحول در علوم انسانی بوده، تربیت می‌شد، تربیت نشده است؟
نسلی که انقلاب کرد نسل زلالی بود. وقتی تلویزیون آن دوران را نشان می‌دهد، دل همه برای آن نسل تنگ میشود. وقتی چهره‌ها را نگاه می‌کنید مانند آب زلال هستند، ولی وقتی این نسل را تحویل یک نظام علمی می‌دهید که تمام واقعیت و هستی را مادی می‌داند و از آن طرف، همین علم با وجود او برابر می‌شود. اگر او آن علم را داشته باشد و مؤمن بماند اولاً معجزه کرده است و خیلی آدم بزرگی است. ثانیاً ایمان او ربطی به علم او ندارد؛ یعنی وقتی اینگونه می‌شود رابطه علم و دین جدا می‌شود. در واقع ابتدا حقیقت انسانی را از دین جدا می‌کنند وحقیقت انسانی علم می‌شود، چون علم او را می‌سازد و این علم با دینی که صحبت می‌کنید، هیچ خویشاوندی ندارد. بنابراین هم در نظر علم از دین جداست و هم در عمل، آدم‌هایی که می‌بینید نسبت منطقی با دین ندارند. لذا دچار مشکلات اخلاقی می‌شوید؛ زیرا اخلاق، نمونۀ دین است. این نتیجه قهری این اتفاق است و اگر می‌خواهید این اتفاق نیفتد فقط با توصیه‌های اخلاقی انجام نمی‌شود بلکه باید یک اتفاق معرفتی صورت بگیرد.

یعنی باید دستگاه‌ها و منابع و ابزارهای جدیدی تولید شود که خروجی جدیدی بیرون بدهد. بنابراین، تحول در علوم انسانی امری دیر بازده است.
بله، به اندازه همین فرصتی که داشتیم تا افکار انسانها را خراب کنیم، باید طولانی‌تر از این فرصت داشته باشیم که اینها را سر خط بیاوریم.

از منابع صحبت کردیم و اجمالاً یک دستگاه معرفتی و یک سری پارادایم علمی را نقد کردیم و برای اینکه بخواهیم علوم انسانی اسلامی را تولید کنیم، ساز و کار جدیدی می‌خواهیم. سؤال من این است که این ساز و کار جدید را از کجای اسلام و با چه مبانی فلسفی به‌دست بیاوریم؟
موضوع ما در علوم انسانی، انسان است. اولاً باید نظام علمی کشور ما به عنوان مفروض فلسفی علوم انسانی این را بپذیرد که تمام واقعیت، واقعیت مادی نیست. واقعیت، لایه‌های بالاتر و متعالی‌تری دارد و علوم انسانی جلوه نازلی از آن است. رابطه سطح بالاتر و پایین‌تر، این نیست که جدا باشند و آن، جایی است و این جای دیگر است. اینها دارای یک هویت واحد هستند. خالق همه هستی یکی است و همه دارای یک هویت واحد و در امتداد هم هستند. به این معنا آنچه که در عالم ماده می‌بیند محصول فعل و انفعالات آن عالم است و آنچه که در عالم ماده انجام می‌دهید در آنجا اثر دارد. بنابراین شما برای درک واقعیت انسانی نمی‌توانید این‌را تجزیه کنید. حتی ممکن است کسی بگوید، من میخواهم این را ببینم و آن را نبینم ولی باید گفت این تجزیه‌ناپذیر است و یک واقعیت منبسط و گسترده است. واقعیتی گسترده که همه ابعادش را باید دید. اگر علمی، مفروضش را این گرفت، یعنی یک گام اساسی به سمت اسلامی شدن برداشته است؛ چون که انسان کامل و تمام را موضوع شناختن خودش قرار داده است.
اگر یکی از مبانی نظریه‌پردازی ما این مسئله قرار بگیرد، بسیاری از نصوص دینی ما وارد تحلیل‌های علوم انسانی خواهد شد. علت اینکه نمیتوانیم بسیاری از تبیین‌ها را متوجه شویم، برای این است که واقعیت را فقط واقعیت محسوس گرفتیم. اگر این را گسترده بگیرید، وقتی می‌گویید تقوا باعث افزایش رزق و بهبود اقتصادی می‌شود، معنی‌اش این است که اثرگذاری سطح بالاتر واقعیت را بر سطح نازل‌تر آن پذیرفته‌اید و وحی را با همه مقدماتش می‌پذیرید. بنابراین وقتی وحی این خبر را به شما می‌دهد، شما به عنوان عالم علوم انسانی خوشحال می‌شوید که چقدر کارتان را راحت کرده و واقعیتی به این خوبی را به شما ارائه کرده است. بنابراین بسیاری از نصوص دینی، در گردونه استفاده علمی وارد می‌شود.
مبنای دوم، تأثیر و تأثرات عالم بر روی انسان است؛ یعنی همه افراد بشر که در واقعیت کل هستی زندگی می‌کنند، تحت تأثیر این نظام علت و معلولی عالم هستند. در نگاه مادی، نظام علت و معلولی عالم منحصر به علل و معلول مادی هستند،اما نظام سنتهای الهی دیده نمی‌شوند. در صورتی که اگر نظام علل و معلول را گسترده ببینید، سنت‌های الهی هم جاری هستند؛ یعنی هنگامی که وحی به شما گفت: باران به این دلیل نمی‌آید برای شما عجیب نیست و استیحاش نمی‌کنید. به این دلیل که همه واقعیت‌های عالم، واقعیت مادی نیست. هنگامی که می‌شنوید انسان‌ها به‌سبب گناهانشان بیشتر می‌میرند تا به‌سبب آجالشان، اگر علل ماورایی را می‌شناختید برایتان عجیب نبود.
خیلی چیزهای دیگر را هم منبع وحی به ما می‌گوید و عقل یا تجربه ما به آنجا نمی‌رسد. تجربه‌ای که منبع معتبر شناخت را حس می‌داند، به اینجا نمی‌رسد که این را درک کند. بنابراین تجربه هم سعه پیدا می‌کند و از تجربه‌های مادی خارج می‌شود؛ یعنی همه چیز بزرگتر از این می‌شود که الان است.
در بحث روش‌شناسی با نگاه مبانی دینی و با همان نگاهی که علم برابر وجود انسان می‌شود، روشهای معنوی و شهودی نیز نقش کلیدی پیدا می‌کند. به این دلیل که سطوحی از هستی وجود دارد که تا تلقی وجودی پیدا نکنید آنها را نمی‌فهمید. یعنی اگر در سطح زندگی حسی و مادی و حیوانی بمانیم سطح ماورای طبیعت را درک نمی‌کنیم. مثل این که حیوانات زندگی انسانی را درک نمی‌کنند و هیچ فهمی از آن ندارند. گیاهان نیز زندگی حیوانی را درک نمی‌کنند. ما هم وقتی در سطح زندگی حسی و مادی هستیم از سطوح بالاتر خبر نداریم. الان ما از وجود پیامبر گرامی اسلام چه خبری داریم. آن وجود انسانی چطور موجودیتی است؟ اصلاً درکی نداریم. چنانکه بسیاری از انسانها نیز درک درستی از همدیگر ندارند. به‌دلیل اینکه موجودیت آنها را تجربه نکردند. حتی گاهی اوقات می‌گوید این چطور آدمی است. علتش این است که او در دنیای خودش است. نتیجه تربیتی که از این مسئله گرفته می‌شود این است که اگر انسان تعالی وجودی پیدا نکند، اصلاً نمی‌فهمد که آن حوزه کجاست؟ بنابراین، یک رسالت اصلی در علوم انسانی، رسالت تربیتی می‌شود. یعنی نظامِ علمی که قرار است علوم انسانی در آن تولید شود، رسالتش تربیتی می‌شود. شما نمی‌توانید با آدمی که تربیت نشده، یعنی تعالی وجودی و سعه وجودی پیدا نکرده که آن سطح از هستی را درک کند، شغل او را این قرار بدهید که از این واقعیتها خبر بیاورد؛ زیرا ظرفیت وجودی آن را ندارد و اصلاً، قابل آن نیست. بنابراین باید نظام آموزش و پژوهش علم انسانی اسلامی، یک نظام تربیت انسانی باشد. یعنی باید نظامی باشد که انسانها در حالی که تکامل پیدا می‌کنند به معرفت دسترسی پیدا کنند. بنابراین، اگر انسان تکامل پیدا نکند به معرفت‌های اسلامی دسترسی پیدا نمی‌کند. اگر دانشجو، استاد و پژوهشگر شما، در سطح زندگی مادی و محسوس بماند، حرف زدن از اینکه او قرار است سطوح ماورای طبیعی و مادی انسان را بفهمد درست نیست. چون اصلاً او قدرت درک آن را ندارد. زمانی که منابع شناختی و پیامهای وحی را در اختیارش قرار دهید، با اینها مفاهمه برقرار نمی‌کند؛ زیرا احساس می‌کند اینها گزاره‌های شناختی نیستند.

بنابراین، در نقطه مقابلش هم می‌توان گفت که اگر این انسان از دستگاه تربیتی اسلام خارج شده باشد، حتی اگر با بکارگیری روشهای تجربی بهره‌های تکنولوژیک از این عالم ببرد، بهره‌هایش می‌تواند اسلامی باشد. چون ابزار تکنولوژیک و حتی ابزار قدرت و ابزارهای مختلفی که انسان غربی در مسیر خودش به کار می‌برد را در مسیر تعالی انسان به کار می‌برد.
در مسیر تعلیم و تربیت به اینجا می‌رسیم که تلاش برای جامعه، تلاش برای خود انسان قلمداد می‌شود؛ زیرا تعارضی بین خود و جامعه نیست. یعنی اگر این انسان در دستگاه خودش قرار بگیرد به صورتی می‌شود که وقتی برای جامعه تلاش می‌کند برای خودش تلاش می‌کند. بنابراین، دستاورد علمی و عملی این عالم، به صورتی خواهد بود که اگر زیبایی آن به تصور بیاید، دلبری می‌کند. مثلاً اگر قرار باشد بهشتی را ترسیم بکنیم، روزگار حکومت حضرت را ترسیم می‌کنیم که اوجش آنجاست. ولی زندگی غربی، زندگی خیلی کوچکی در دل آن است. یعنی ابزارهای مادی که الان جلوه می‌کند، صد در صد متعالی‌ترش وجود دارد، اما بسیار دلپذیرتر، بسیار دلچسب‌تر و انسانی‌تر؛ چنانکه وقتی به لحاظ روش از تجربه صحبت می‌کنیم، می‌گوییم روش تجربی تماماً کاربرد دارد اما گسترده‌تر، توانمندتر و در یک دستگاه انسانی‌تر، و زندگی‌ای که این علم تجربی می‌سازد با همان تفاوتهای بنیادی خواهد بود.
بالاخره حرف اصلی ما این است که واقعیت مؤثر بر انسان بسیار گسترده‌تر از واقعیتی است که در نگاه غربی به انسان و علوم انسانی نهفته است. ابزار و منابع شناخت انسان بسیار گسترده‌تر از این است که غربی‌ها می‌گویند. یعنی علاوه بر منابع تجربی و عقلانی، منبع وحی نیز وجود دارد.
از طرف دیگر به دستگاهی می‌رسیم که قرار است این دانایی را تولید کند؛ یعنی دستگاه تعلیم و تربیت، دستگاه علم، دانشگاه اسلامی مطلوب. دانشگاه اسلامی که قرار است این دانش را تولید کند، هم دانش را تولید می‌کند و هم عالم را. چون علم و عالم عین هم هستند و طبق مبانی فلسفی ما علم از عالم جدا نیست. بلکه علم، هویت عالم را می‌سازد. عالم با علم برابر است و عینیت دارد؛ یعنی تمام نفس انسانی با علم برابر است. بنابراین دانشگاه اسلامی علم و عالم را با هم تعالی می‌دهد، چون عین هم هستند. دو روی یک سکه و واقعیت هستند. وقتی علم تعالی می‌یابد، عالم هم تعالی پیدا می‌کند. وقتی عالم تعالی پیدا می‌کند به علم بالاتری دست پیدا می‌کند. بنابراین، نظام علمی از نظام اخلاقی جدا نیست و علم و دین جدا نیستند. چنانچه مثلاً در حوزه علمیه قم کسی نمی‌گوید تعلیم و تربیت را جدا بحث کنیم و درس و بحث را نیز جدا؛ زیرا درس و بحث برای تعلیم و تربیت است. استاد از ابتدا تا انتها به شاگرد می‌گوید اگر به چیزی که می‌خوانید، عمل نکنید اثری ندارد. بنابراین در دانشگاه مطلوب اسلامی، عالم و علم همزمان این تعالی وجودی را پیدا می‌کنند. علم از سطح علم به محسوسات بالاتر می‌آید. عالمش هم از سطح زندگی مادی انسانی بالاتر می‌آید و تعالی وجودی ادامه دارد و این دانشگاه منبع نور جامعه می‌شود. چون افرادی که به دنبال علم می‌روند، به‌عنوان کانون نور مشتعل می‌شوند و زندگی سایر مردم را هم نورانی می‌کنند. وقتی این دانش‌آموختگان از دانشگاه برگردند چه به عنوان فعالان در بخش خصوصی چه به عنوان مدیران بخش دولتی و سیاستگزاران و برنامه‌ریزان بخش دولتی، در هر کجایی از دستگاه اداری کشور قرار بگیرند، شروع به نورافشانی می‌کنند.
واقعش این است که چون الان نگاه مسلط علمی در کشور، نگاه پوزیتیویستی است، همه ساختارها مشکلاتی پیدا می‌کنند. مثلاً وقتی در مجلس برنامه پنج ساله تنظیم می‌شود. می‌بینید جوهره‌ و اساسش، اداره زندگی مادی است. چون مفروض همه اینها این است. ولی هنگامی که شما با مبانی دینی سراغ این مسئله می‌روید، هاضمه شما این را نمی‌پذیرد. چرا باید متولیان کشور هر جا حضور پیدا می‌کنند، باید فقط پاسخگوی مسائل مادی جامعه باشند؟ البته ما منکر این نیستیم که این مسئله اصلی ما است، ولی اگر مسئله زندگی مدیریت می‌شد و این هم در آن دستگاه قرار می‌گرفت، مناسب بود؛ یعنی دستگاه جامعی به‌وجود می‌آوردید که این اتفاق در آن بیفتد.
تنها شرط تحقق این مسئله این است که متدولوژی علم گسترش یابد. یعنی به‌جای اینکه علم را تنها محصول تجربه حسی و مادی بدانید ـ چنانکه الان می‌دانیم ـ بگویید علم از منابع دیگری هم به‌دست می‌آید و واقعیت عالم و آدم فقط ماده نیست. البته ما برای همه اینها قضاوت نمی‌کنیم بلکه می‌گوییم علم باید تولید بشود. ما علوم انسانی‌ای می‌خواهیم که تمام واقعیت‌ها را معرفی کنید. هرچند الان آن را نداریم ولی علی‌الاجمال می‌دانیم که واقعیت، تنها واقعیت مادی نیست. عمده‌ترین تفاوتهایمان با علوم انسانی رایج نیز همین است. ما ظرفیت عمیق و عظیمی در معارف اسلامی خود داریم و اگر علوم انسانی اینگونه شود باید مجموعه معارفمان را باز تولید کنیم؛ یعنی نیاز به تولید نداریم، بلکه نیازمند کشف و باز روایت هستیم. بنابراین، باید با توجه به این نیاز منابعمان را دوباره بازخوانی و قرائت و روایت کنیم و از آن استفاده کنیم.
باید نگاه عالمان اینگونه شود که انسان، محدود به زندگی مادی نیست. در این صورت خیلی از معارفی که داریم، زنده می‌شود. وقتی از زندگی مادی، صحبت می‌شود متوجه می‌شویم که زندگی مادی به‌وسیله این علم صورت‌بندی شده، لذا دوباره در همین چنبره می‌افتیم و نمی‌توانیم از آن خلاص شویم. ولی اگر زندگی انسانی را فقط مادی ندیدید، نیازی نیست در این ورطه بیفتید. هنگامی که قرار است واقعیت انسانی را بگویید، توضیح دیگری از انسان و زندگی انسانی بدهید. وقتی توضیح دیگری می‌دهید مجموعه معارف به‌وجود می‌آید. یعنی مجموعه معارفی که شما دارید ولی باید به زبان بحثهایی که می‌کنیم تبدیل شود. وقتی تبدیل صورت گرفت، ادبیات رایج ما می‌شوند و این آدمش را می‌سازد، چنانکه آن علم در غرب هم آدمش را ساخته است.

آیا منظور شما تحول در کلیات علم است یا می‌توان گفت اسلام در جزئیات مثل اقتصاد هم حرف زده است؟
دانش اقتصاد متعارف می‌گوید تمام واقعیت زندگی انسان، مادی است و این واقعیت مادی را هم صورتبندی می‌کنند. یعنی می‌گویند انسان فقط اهداف مادی دارد و سود و زیانهای مادی برایش ملاک است. سپس می‌گوید این انسان را برای شما توضیح می‌دهم. در حالی که منظورش از توضیح، این است که اینطور باش. ظاهرش این است که می‌گوید انسان چطوری هست ولی واقعش این است که چطوری باش.
وقتی که من اقتصاد می‌خوانم، این جزو من می‌شود. لذا وقتی شخصی اقتصاد می‌خواند باید مادی‌تر شود؛ چون اقتصاد جزو وجودش شده است و این خود به ‌خود بر هم افزا می‌شود. ولی ما از همان اول گفتیم اینجور نیست. چه کسی گفته تنها هدف انسان مادی فردی است؟ همه اینها غیر واقعی هستند. هنگامی که شما اینها را جلو می‌آورید می‌بینید تبیین و توضیح‌های اقتصادی از رفتار مردم ارائه می‌دهید که دیگر آن قبلی نیست و همین توضیحات است که علم را می‌سازد. علم اقتصاد رفتارهای اقتصادی مردم را توضیح می‌دهد و وقتی توضیح داد، توصیه‌های سیاستگزارانه می‌کند. عرضم این است که ما اگر آن‌طور شروع کردیم به این نتایج نمی‌رسیم که تمام انگیزه تولیدکننده این است که مصرف خودش را زیاد کند یا رفاه مادی خودش را زیاد کند.

از فرصتی که در اختیار ما قرار دادید تشکر میکنم

منبع: فصلنامه علوم انسانی اسلامی ـ شماره اول

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *